دلم گرفته , دلم عجیب گرفته ... خیلی وقت بود که اشک تو چشمام حلقه نزده بود ...امشب یه دل سیر گریه کردم . ولی هنوز ... هنوز ... بغصم نشکسته! " این بغض نشکسته باید , سهم خود خدا بشه " ,حداقل دلم خوشه که آخر قصه آرامش در انتظارمه ...
درد من درد تنهایی نیست , حرف من حرف جدایی نیست , اشک من اشک از سختی زندگی نیست ... تموم درد من اینجاست که کسی نیست ... هیچکس , که بفهمه , من , داریوش فرخاک فر , کی هستم ... هیچ کس , حتی اون کسی که متن پست هام رو خوند و برام نوشت :"خوبه خودت می دونی دیوونه ای منم یه زمان به خودم فقط فوش می دادم" آخه من چی بگم در جواب ؟ در زمونه ای که دیوونگی همه گیر شده , این آدم سالم که دیوونه به نظر میاد ... به قول احسان یاورانی که می گفت : " تو این زمونه ی غریب , آدم بودن یه تهمته " .... هی هات که کسی نمی فهمه.... شاید یه روز که خیلی دیر شده , یکی , یه جایی خط مارو خوند ... شاید ... ولی اون موقعه خیلی دیر شده ... خیلی دیر ...
و هنوز به یاد تو , به یاد چشم های معصومت , به یاد گرمی دستانت و به یاد وجود پاکت ... به یاد تو , به یاد کسی که در شب دلتنگی , اشک های مرا پاک کرد و گفت : " گریه نکن , من در کنارتم." و با بوسه ای مرا به آغوش آرامش کشید ... به باد تو , کسی که رفت و من را با کوله باری از ترانه در امتداد تنهایی قرار داد ...
"دلتنگی "
از این خونه بپرس شاید بفهمی
چطور آتیش عشق خاکسترم کرد
یه حس در به در رو دست من داد
منه دیونرو دیوونه تر کرد
تو از اشک چشام دلگیری اما
نمی تونی که با من ما بمونی
داری میری چه ساده از همه چیز
نمیشه باورم نا مهبونی ...
نمی دونی چه سخته دل بریدن
چطور می خوای منو تنها بزاری
تو که می دونی از هم زنده بودیم
چطور می خوای بری طاقت بیاری ...
یه شب که بی هوا یادم میفتی
می فهمی این جدایی مرگ ما بود
می فهمی آخرین بار چیکه ی ابر
همینجوری نبود , اشک خدا بود ...
داریوش فر خاک فر
کنج تبدار یه غربت