نه انگار فایده ای نداره !
نه ! نمیشه ! می خوام فرار کنم از هست ها و به رویای نبود ها برم ! ولی دیگه خسته شدم , خسته می فهمی داریوش ؟ حالیت میشه ؟ باید قبول کنی هر دوی ما این سالها دونبال خورشید گشتیم ولی پیدا نکریم جز فانوسی خاموش ! باید قبول کنی که عمریه گیج داری می گردی ! بی هدف ! بی مقصد ! چی ؟ چی گفتی ؟ تو هدف داری ؟ تو ؟ تویی که من تورو بهتر از خودت می شناسم ؟ به قول آمریکایی ها " come on " اگه تو هدف داشتی که الان دلگیر از خودت و همه کس نمیومدی این مطلب رو تو ولبلاگی بنویسی که معلوم نسیت خوانندش مرد حواهد بود یا نامرد !
بیا بی پرده حرف بزنیم ... دلتنگی های تو حقیقت دارن ! آره خوب تو دلتنگی ! از همه چی ! از من و از خودت ! تو می ترسی ! از آینده , حقیقت و از خود خودت ... تو سستی ! آره خوب ! آگه سست نبودی که وضعت الان این نبود !
دیدی درست می گم ! الان به این فکر کردی که اگه یه نفر این مطلب رو بخونه چی فکر می کنه ؟!
آخ تو کی می خوای باور کنی خودت رو ؟ همینی که هستی ! و خوب هم هستی ! فقط قاتی پاتی هستی ! می دونی چیه , به نظر من تو گم شدی ! خیلی وقته ! باور بکن ! تو خودت گم شدی ! هنوز نتونستی "من" واقعیت رو پیدا کنی ! هنوز "من" واقعیت رو تو فروغ فرخزاد , آل پاچینو و شعر ها و کلمه هایی که تو اون هارو بزرگ کردی می گردی ! یکم به خودت بیا ! تو می تونی "من " بشی ! باور کن ! "من" منی بشی که به هیچ "ما " ای نیاز نداره !
چجوری ؟ از نظر من بهتره خودت رو اول بشناسی ! تو خودت رو نمی شناسی ! نمی شناسی ! با تو ام ! حالیته ؟ نه دیگه حالیت نسیت ! اگه حالیت باشه که الان مثل یغما زده ها منو نگاه نمی کردی ! بیا , از نو شروع کن ! باور کن هیچ کسی نیست ! فقط تویی و خودت ! همه چیز رو ببین تو خودت , بشکاف , بسنج, بیندیش! و من اون روزی رو می بینم که بسازی ! قبل از اینکه قلم رو از دستم بگیری به من این قول رو بده که تلاشت رو می کنی که پیدا بشی ! تو این راه از هیچ کس کمک نخواه ! هیچ کس ! حتی خود هیچ کس ! باشه ؟ قول ؟ ... چی ؟ تو خیلی از قول هارو شکستی ؟ بابا آفرین ! این بار به من قول بده ! به معنی حقیقیش ! باشه ... ؟
قول می دم به تو , خود من !و گریزان خواهم آمد
به گوشه ی چشمانت !
و خودم را ار تو خواهم دزید !
به همین سادگی , رویای من ... !
داریوش فرخاک فر
حوالی دلتنگی
ساعت فراموشی