غریب آشنا
1388/02/30 12:26 ق.ظ


غریب آشنا
نه حس بارون و نه عشق
تگرگ و رگبار و خزون
زمین نداره جاذبه
کوتاهه سقف آسمون
نمونده ردپایی از
خورشید و مهتاب و چشات
از گلای یاس تو باغ
غربت دلتنگی میاد
می بینی حال و روزم و
بعد سفر کردن تو
اما فدای خنده هات
راهی که می خواستی برو
تو اول طلوعی و
من انتهای این غروب
سزای پاکیه نگام
ترک چشای من نبود
گذشته آب از سر من
خالیم از خود خودم
آخ که غریب آشنا
چرا اسیر تو شدم ...
Daryoush Farkhakfar
May 09
Virginia USA
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/02/30 12:59 ق.ظ
تبلیغات 

