دیوونه !
1388/05/20 08:43 ق.ظ
و خدا می داند که چقدر دلتنگم ... گاه گاهی به یادت می افتم , ولی وقتی که منطقی فکر می کنم ,می بینم نه اتفاقا" باید خوشحالم باشم که همه چی سریع تموم شد ! من نمی تونم تورو اصلاح کنم , نمی تونم تورو مجبور بی کاری کنم و متاسفانه یا خوشبختانه فرصتی هم ندارم تا بگم که نه عزیز دل من , من یه قسمت راه رو اشتباه رفتم , ولی برقیه راه رو تو زدی به خاکی ! خوب فقط مشکل همین "گاه گاهی" است که دل مارو قلقلک میده ! ولی خوب زمان حلال مشکلاته ! باید قبول کرد که نمی شه همه چی رو تو دست گرفت ! بعضی چیزارو باید باهاشون دست داد ! البته ممکنه تمایلی برای دست دادن نباشه که اون موقعست که دیگه کاریش نمی شه کرد ! خوب به هر حال " تو میری شاید که فردات , رنگ بهتری بیاره " ولی " من اینجا می مونم با دلی که دیگه تنگه " و انگار باید باور کنم " آسمون همین یه رنگه " .
"لورن "
ساعت ها
روز ها
و ماه ها میگزرد
ولی انگار ساعت قلب من
در ثانیه ی نگاه تو خواب رفته است !
یادت هست
"قرار بود خبر از آرامش باران بیاوری "
یادت هست ؟
یادت نیست
یادم هست !
دلتنگم ...
از قاصد بی خبر
از عید بی بهار
از خورشید بی طلوع
و از شب بی تو , ماه من ...
نمی دانم و نمی دانی
می دانم و می دانی
می گویم و می گویی :
"روزگار غریبیست نازنین"
شک می کنم !
به خودم !
به شعورم !
به عقلم !
و به دل مجنونی که پاک
"دهن مارو سرویس کرده "
"قرار بود خبر از آرامش باران بیاوری "
یادت هست ؟
یادت نیست
یادم هست !
از باران "نم دلتنگی " نسیب ما شد
تو که با دیگران رفته ای !
شاید "ترنمی" قسمت آنان شد !
ولی یادت باشد
آسمان این شب خالی از ستاره نیست !
نوری هست
امیدی هست
و هنوز دیوانه ای هست !
پس حتی برای یک لحظه
یک نگاه
یک نفس
یک طپش
باور کن
دوستت دارم ...
"این دل نوشته را در ساعت 2 بامداد به وقت واشینگتن امریکا نوشتم . مطلب فقط یک دل نوشتست که از دلی دلتنگ در لحظه بیان شده . و به احترام کسی که این دو خط رو به یادش نوشتم , اسم شعر را به نام او نهادم تا خاطره ای شود برای روزهای بی قرار فردا ... "
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/05/21 09:46 ب.ظ
تبلیغات 

