.: قاصدکای بی خبر :.
چند تا بن بست نرفته
چند تا شلاق نخوردست !
بگو تا کی سهم این تن
وحشت طناب و چوبست ؟!
بگو چن تا قفل بسته
مونده رو درهای خورشید !
تا کی جنگل خزونی
تو دل باغچه باید دید ؟
گلای بهاری پژمرد
به قرنطینه ی پاییز !
تیغه ی کور تبرها
واسه دفن ریشه شد تیز !
کسی کمون قصه رو
بعد بارون رنگی ندید !
که جغد تن سیاه شب
سرش رو بی صدا برید !
قاصدکای بی خبر
به گیر طعمه افتادن !
آدمکای شیشه ای
به سنگ قصه دل دادن !
پاک ترین ترانرم
به جرم دیدن سر زدن !
رو واژه های اعتراض
تو تاریکی قلم زدن !
Daryoush farkhakfar