تبلیغات
.: Mirror Avenue :. - مطالب مرداد 1388
"..."

و دیگر هیچ ...

1388/05/28 09:39 ب.ظ

نویسنده : Daryoush Farkhakfar

این روزها روزهای کار و زندگسیت . روزهایی بی بهانه , بی علاقه و روزهایی بی عشق . گاهی فکر می کنم چطور خیلی ساده عاشق میشم و خیلی ساده دل می کنم . نمی دونم شاید من عاشق نبودم ! ولی هرچی هست این عاشقی , من که خاطره ای ازش ندارم جز یادهایی که گه گاهی من و آزار میدن و تصویر هایی از روزهای خوش گذشته که این روزها شکنجه می دهند پیکر بی جانم رو . "با اینکه خودم رو قانع کردم که تو اشتباه زندگی من بودی ولی هنوز و هنوز گاه گاهی هم که شده به یادت می افتم و بدون اینکه خودم بخوام تو اغاز و پایان ترانه های دلتنگ من می شوی , مثل همین ترانه ای که دیشب نوشتم ... بی اختیار تمام لحظه های بودن تو زنده شد و مرا کشت ! اشکالی نداره ...  دیگه بیت های ترانه هام رو برای بهتر شدن تغیر نخواهم داد  ! تمام این بیت ها خاطرات تو اند و من اونقدر با معرفت هستم که خاطراتتت رو دست کاری نکنم ! "


" و دیگر هیچ "


آینه بغضی تو گلوش و
کوچه خالی از عبوره 
ماه تو چاه قصه مونده 
خونه بی تو سوت و کوره 

جاده بعد رفتن تو
رفت یه گوشه خودکشی کرد !
یی وقایی شد پشیمون 
حالا داره می گه برگرد  

ولی دلشکسته ی من 
تو نمی باری دوباره 
قاصد چشمای پاکت 
نیم نگاهی نمی یاره ...

یادم بوسه ی آخر 
بغلم کردی به سردی 
اون نگاه مبهمت گفت 
که دیگه بر نمی گردی 

غنچه ترسید بی پناهت 
خنده ی ستاره پژمرد
اونیکه عاشق ترین بود 
تو غبار جاده ها مرد 




Daryoush Farkhakrfar 
August 09
Virginia , USA





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/05/28 11:21 ب.ظ

دیوونه !

1388/05/20 08:43 ق.ظ

نویسنده : Daryoush Farkhakfar

و خدا می داند که چقدر دلتنگم ... گاه گاهی به یادت می افتم , ولی وقتی که منطقی فکر می کنم  ,می بینم نه اتفاقا" باید خوشحالم باشم که همه چی سریع تموم شد ! من نمی تونم تورو اصلاح کنم , نمی تونم تورو مجبور بی کاری کنم  و متاسفانه یا خوشبختانه فرصتی هم ندارم تا بگم که نه عزیز دل من , من یه قسمت راه رو اشتباه رفتم , ولی برقیه راه رو تو زدی به خاکی ! خوب فقط مشکل همین "گاه گاهی" است که دل مارو قلقلک میده ! ولی خوب زمان حلال مشکلاته ! باید قبول کرد که نمی شه همه چی رو تو دست گرفت ! بعضی چیزارو باید باهاشون دست داد ! البته ممکنه تمایلی برای دست دادن نباشه که اون موقعست که دیگه کاریش نمی شه کرد !  خوب به هر حال " تو میری شاید که فردات , رنگ بهتری بیاره " ولی " من اینجا می مونم با دلی که دیگه تنگه " و انگار باید باور کنم " آسمون همین یه رنگه "  . 


"لورن "

ساعت ها 
روز ها 
و ماه ها میگزرد 
ولی انگار ساعت قلب من
در ثانیه ی نگاه تو خواب رفته است !
یادت هست 
"قرار بود خبر از آرامش باران بیاوری "
یادت هست ؟
یادت نیست 
یادم هست ! 

دلتنگم ...
از قاصد بی خبر
از عید بی بهار
از خورشید بی طلوع
و از شب بی تو , ماه من ...

نمی دانم و نمی دانی
می دانم و می دانی 
می گویم و می گویی : 
"روزگار غریبیست نازنین"


شک می کنم !
به خودم !
به شعورم !
به عقلم !
و به دل مجنونی که پاک
"دهن مارو سرویس کرده "

"قرار بود خبر از آرامش باران بیاوری "
یادت هست ؟
یادت نیست 
یادم هست !

از باران "نم دلتنگی " نسیب ما شد
تو که با دیگران رفته ای !
شاید "ترنمی" قسمت آنان شد !

 ولی یادت باشد
آسمان این شب خالی از ستاره نیست !
 نوری هست
 امیدی هست
و هنوز دیوانه ای هست !
پس حتی برای  یک لحظه
یک نگاه
یک نفس
یک طپش
باور کن
دوستت دارم ...





"این دل نوشته را در ساعت 2 بامداد به وقت واشینگتن امریکا نوشتم . مطلب فقط یک دل نوشتست که از دلی دلتنگ در لحظه بیان شده . و به احترام کسی که این دو خط رو به یادش نوشتم , اسم شعر را به نام او نهادم تا خاطره ای شود برای روزهای بی قرار فردا ... "





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/05/21 09:46 ب.ظ

بالاخره !

1388/05/11 07:09 ق.ظ

نویسنده : Daryoush Farkhakfar

نه انگار فایده ای نداره !
نه ! نمیشه ! می خوام فرار کنم از هست ها و به رویای نبود ها برم ! ولی دیگه خسته شدم , خسته می فهمی داریوش ؟ حالیت میشه ؟ باید قبول کنی هر دوی ما این سالها دونبال خورشید گشتیم ولی پیدا نکریم جز فانوسی خاموش ! باید قبول کنی که عمریه گیج داری می گردی ! بی هدف ! بی مقصد ! چی ؟ چی گفتی ؟ تو هدف داری ؟ تو ؟ تویی که من  تورو بهتر از خودت می شناسم ؟ به قول آمریکایی ها " come on " اگه تو هدف داشتی که الان دلگیر از خودت و همه کس نمیومدی این مطلب رو تو ولبلاگی بنویسی که معلوم نسیت خوانندش مرد حواهد بود یا نامرد ! 
بیا بی پرده حرف بزنیم ... دلتنگی های تو حقیقت دارن ! آره خوب تو دلتنگی ! از همه چی ! از من و از خودت ! تو می ترسی ! از آینده , حقیقت و از خود خودت ... تو سستی ! آره خوب !  آگه سست نبودی که وضعت الان این نبود !  
 دیدی درست می گم ! الان به این فکر کردی که اگه یه نفر این مطلب رو بخونه چی فکر می کنه ؟! 
آخ تو کی می خوای باور کنی خودت رو ؟ همینی که هستی ! و خوب هم هستی ! فقط قاتی پاتی هستی ! می دونی چیه , به نظر من تو گم شدی ! خیلی وقته ! باور بکن ! تو خودت گم شدی ! هنوز نتونستی "من" واقعیت رو پیدا کنی ! هنوز "من" واقعیت رو تو فروغ فرخزاد , آل پاچینو و شعر ها و کلمه هایی که تو اون هارو بزرگ کردی می گردی ! یکم به خودت بیا ! تو می تونی "من " بشی ! باور کن ! "من" منی بشی که به هیچ "ما " ای نیاز نداره ! 
چجوری ؟ از نظر من بهتره خودت رو اول بشناسی ! تو خودت رو نمی شناسی ! نمی شناسی ! با تو ام ! حالیته ؟ نه دیگه حالیت نسیت ! اگه حالیت باشه که الان مثل یغما زده ها منو نگاه نمی کردی ! بیا , از نو شروع کن ! باور کن هیچ کسی نیست ! فقط تویی و خودت ! همه چیز رو ببین تو خودت , بشکاف , بسنج, بیندیش! و من اون روزی رو می بینم که بسازی ! قبل از اینکه قلم رو از دستم بگیری به من این قول رو بده که تلاشت رو می کنی که پیدا بشی ! تو این راه از هیچ کس کمک نخواه ! هیچ کس ! حتی خود هیچ کس ! باشه ؟ قول ؟ ... چی ؟ تو خیلی از قول هارو شکستی ؟ بابا آفرین ! این بار به من قول بده ! به معنی حقیقیش ! باشه ... ؟  

قول می دم  به تو , خود من !




و گریزان خواهم آمد 
به گوشه ی چشمانت !
و خودم را ار تو خواهم دزید !
به همین سادگی , رویای من ... !





داریوش فرخاک فر
حوالی دلتنگی 
ساعت فراموشی 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/05/14 11:51 ب.ظ