"مثل سیگار نصفه افتادم / در جهانی که پمپ بنزین بود" مهدی موسوی
این روزها ... این روزها ... این روزها قد تمام نقطه چین های دنیا سکوت می کنم; سکوت می کنم به احترام تمام هم خوابی هایی که با تنهایی داشته ام; سکوت می کنم به احترام چشمان غمگینم و به احترام حال هوایی که جز باکره گی چیزی نداشت. این روزها ... این روزها حرفی نمی زنم, کاری نمی کنم, گلی نمی بویم و ... این روزها را با ناباوری می گزرانم ... مثل یک مرده که هیچ احساسی ندارد ... فقط بعضی از موقع ها .. بهتر بگم, فقط بعضی از شبها دلم برای خودم می سوزد ... برای چشمانم که غم سالهای زندگانی ام را به دوش می کشند ... آه مهم نیست ... این روزها هیچ چیز مهم نیست ... هیچ چیز ...
"توی جیبم کنار پاسپورتم دردهای بدون درمان بود
توی سیگار "تیر" من می سوخت چشمهایی که رنگ باران بود " مهدی موسوی
روزهای خوب ... روزهای خوب ... روزهای خوب ... روزهای خوب ... من و بگیرین که دارم میام !
"کوچه ای پشت بنبست های جهان مسافری نماز آخر را خواند
آفتاب نزده روزنامه ها گفتند: شاعری بی نشان زیر باران ماند" داریوش فرخاک فر